محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
110
مجمع الانساب ( فارسى )
به اصفهان آمد . و سلطان سنجر به رى بنشست و محمود شفيعان فرستاد و عذر خواست و گفت اين حركت از سر كودكى رفت و سلطان از سر گناه او برفت و محمود به خدمت آمد و يك ماه ملازم عم بود و سلطان سلطنت عراق به وى ارزانى داشت به نيابت خود و هرچه آيين سلطنت بود همه اجازت داد كه محمود در عراق بكند به غير مرصع كه بپوشد و اسب نوبت و ساحت لعل و مهد به جواهر ، و همهء فرمانها بداد و محمود را كسيد كرد و خود به خراسان باز آمد . و كار سلطنت سنجر بالا گرفت و خطبهء او به مشرق و مغرب رسيد چنان كه حد مملكت او از سوى مشرق تا كاشغر بود و از سوى مغرب تا يمن و طايف و عمان و مكران و از آذربادگان تا حد روم و بلغار . و او پادشاهى هنرمند فاضل بود و علما و هنرمندان را موقرو محترم داشتى و با ايشان خلوتها كردى و در لباس خود چندان تكلفى نكردى . قباى عنابى ساده پوشيدى و به زمستان پوست بره داشتى و روزگارى به سلامت داشت . چون بزرگى او از حد بگذشت امراى حضرت او هر يكى حاكمى و واليى شدند و در اطراف تعدى كردندى تا در ماوراء النهر جماعتى تركان كه ايشان را خربكيان « 15 » گفتندى با خان ختا مكاتبت كردند و لشكرى بيامد صد هزار مرد ، مقدم ايشان آت خان و خيل خربك نيز سى چهل هزار سوار بودند . و سلطان از مرو برفت و به سمرقند شد و حرب كردند و شكست در لشكر سلطان افتاد و سلطان بگريخت و با سيصد سوار جنگى روى به بيابان نهاد و قلاوزى تركمان بدست آوردند و به بلخ آمد و در حصار ترمد رفت و لشكر او قريب سىهزار بقتل آمده بودند و امرا قريب سه چهار هزار و وهنى و چشم زخمى عظيم بود كه برسيد . و اين حال در شهور سنهء خمس و ثلاثين و خمس مائه بود . و چون لشكريان بدانستند كه سلطان زنده است به آهستگى روى به ترمد نهادند و تهنيت زندگان و تعزيت مردگان كردند و فريد شاعر اين رباعى در آن حال بگفت ، رباعى : شاها ز سنان تو جهانى شد راست * تيغ تو چهل سال زاعداء كين خواست گر چشم بدى رسيد آن هم ز قضاست * كان كس كه به يك حال بماندست خداست
--> ( 15 ) . در راحة الصدور : « خرلق » .